تبليغاتX
بی تو تبعیدم به این تنهایی

دوستان

امکانات جانبی






جمعه سی و یکم فروردین 1386

 

 

بابک من: (بعد از تو چگونه زندگی خواهم کرد؟ / مرگت چه بلایی که به سر ما آورد!) نیستی ببینی بعد از تو چه بر من گذشت و چه نگذشت! روزگار نگذشت و گوشه‌گیری گذشت! بغض و سکوت و تنهایی گذشت! و خنده و خوشی نه! همان بهتر که رفتی! باید برایت بگویم بعد از رفتنت سرما دمار از روزگار دم‌سرد این جماعت درآورد! گوجه فرنگی به کیلویی 3500 تومان رسید و قحطی پیاز و سیب‌زمینی شد!!! خیلی‌ها شاعرتر شدند - چون ترانه‌ای را به تو سپرده بودند‌- و خیلی‌ها خواننده‌تر! خوشحالم از اینکه اولین دیدارمان، آخرین دیدارمان بود! تو را دیدم که به دیوار تکیه دادی و جماعت گریان را می‌نگری! به من خندیدی! و من گریستم! قبل از مرگت هیچ‌وقت نمی‌دانستم کبد اینقدر مهم است! و بعد از رفتنت به نقش کبد در بدن آدمی پی بردم! و حتی به نقشش در موسیقی یک کشور! بعد از واروژان (تابستان 1356) ناگوارترین حادثه در موسیقی فیلم و ترانه رفتن تو بود (آذر 1385) و جالب اینکه در این فاصله هیچ بزرگ‌مردی از موسیقی فیلم و ترانه نرفته بود! و تو و واروژان با فاصله‌ای سی‌ساله به‌هم پیوند خوردید! روز تشییع جنازه هیچ‌کس نگفت خوش به‌حال مانی! هیچ‌کس نگفت خوش به‌حال واروژان! همه از رفتنت گفتند و من به این می‌اندیشیدم که بالاخره به دیدار پدر و مادرت رفتی! بالاخره به واروژان و مانی رسیدی! و فرشته‌ها این وسط چه کیفورند! خوش به‌حال فرشته‌ها!

امان از این دنیا! پشت سر زنده‌ها حرف زدن بس نبود، حالا دیگه پشت سر مـُرده‌ها هم وراجی می‌کنن! روز شنبه 25 فروردین‌ماه 1386 شخصی! در صفحه 3 روزنامه وزین! جمهوری اسلامی اراجیفی به هم بافته که ملاحظه می‌کنید:

توهین

این آقای حاشیه‌نویس! حسن جعفری نامی هستند که من در این چندروزه با تمام تلاشی که کردم نتونستم شماره‌شو گیر بیارم! دفتر روزنامه که می‌گن باید کتباً درخواست کنید، رُفقای دفتر نمایندگی روزنامه جمهوری توی ولایت خودمون هم نتونستن کمکم کنن. (اگه شماره همراه رهبررو می‌خواستم می‌تونستم گیر بیارم، اما این آقارو نه!) به‌هرحال اگه می‌تونستم باهاش حرف بزنم که خودم روشنش می‌کردم اما حالا که نشد چند خطی می‌نویسم باشد برای فردائیان!

ایشان استاد بابک بیات‌رو مظهر شـُعرای درباری!(خوب گوش کن!) معرفی کردند که سال‌ها تصنیف‌های سخیف! و درجه دوی هرزگان جنسی! را آهنگسازی می‌کرده، اولاً تا آنجایی که بنده مطلعم شاعر جماعت شعر می‌گه و آهنگسازی نمی‌کنه! دوماً باز تا آنجایی که من مطلعم! بابک بیات یکی دوتا شعر بیشتر نگفته، پس شاعر نیست! یعنی به عبارتی در همین ابتدا دسته‌جمعی می‌توانیم به تهی‌مـُخ بودن نگارنده این سطور(حسن جعفری) پی ببریم! اما باز ادامه می‌دهیم شاید به اندازه‌ی نخودی فسفر یافت شود!.. و اما در مورد هرزگان جنسی!.. من نمی‌دانم ایشان این ترکیب را از کجا آورده‌اند اما معلوم است که مطالعات زیادی در این زمینه دارند! بابک بیات قبل و بعد از انقلاب برای خانم‌ها گوگوش، سیمین غانم و گیتی پاشایی آهنگسازی کرده‌اند، که جمعاً به ده ترانه هم نمی‌رسد که همه‌ی آن ترانه‌ها هم ریتمی ملایم دارند! و خوانندگان آنها هم هرزگان جنسی نبوده‌اند!

در جای دیگری از این حاشیه ایشان به آوازهای! «رسول بزرگ رستاخیز» و «طلایه‌دار» اشاره کرده‌اند که در ابتدا باید گفت «آواز» نیست و «ترانه‌»ست! و در ثانی «رسول بزرگ رستاخیز» نیست و «رسول رستاخیز» است! که این موضوع به بابک بیات در مقام آهنگساز هیچ ارتباطی ندارد و شاید به ایرج جنتی عطائی مربوط باشد که باز هم هیچ ربطی به بابک بیات ندارد! در کتاب مرا به خانه‌ام ببر! (گفتگوی یغما گلرویی با ایرج جنتی عطائی) چاپ اول 1384، نشر دارینوش، صفحه 66 جناب جنتی عطائی خودشون در این‌باره توضیح می‌دن:

یغما گلرویی: دو ترانه‌ی رسول رستاخیز و طلایه‌دار شما همیشه بحث‌برانگیز بودن و حرف‌های زیادی درباره‌ی اونا و علت نوشته شدنشون زده شده. اگه امکان داره درباره‌ی این دو ترانه و علت و عواقب بعدیش صحبت کنین.

ایرج جنتی عطائی: خلی ساده بود علتش. من‌رو به جرم نوشتن ترانه‌هایی مثل جنگل و بن‌بست و خونه دستگیر کرده بودن. آقای قنبری‌رو برای نوشتن ترانه‌ای مثل بوی خوب گندم. من بلافاصله بعد از آزادی به سربازی فرستاده شدم اما خواننده‌ای که اون ترانه‌هارو خونده بود(داریوش اقبالی) هنوز در بند نگه داشته بودن. پدر و برادراش چند بار به من مراجعه کردن و من‌رو مسبب تیره‌روزی اون می‌دونستن. من چاره‌ای جز پذیرش نداشتم، روزی پدر ایشون به من تلفن کرد و گفت که برای من در کنار خانواده‌ش اجازه‌ی ملاقات گرفته. در ملاقات جمعی موضوع رهایی خواننده منوط به اجرای ترانه هم مطرح شد. در ملاقات بعدی که بین من، خواننده و بازجوی ما اتفاق افتاد. من پذیرفتم که برای رهایی او ترانه‌ای بسازم. البته خواننده بعدها به من گفت که آقای قنبری - که پس از رهایی در شورای بررسی و تصویب اداره‌ی رادیو به کار گماشته شده بود! – هم ترانه‌ای نوشته بودن. من ترانه‌ی رسول رستاخیزرو نوشتم و بابک بیات، سازنده‌ی آهنگ‌های جنگل، بن‌بست و خونه بر اون آهنگی ساخت و در روز ششم بهمن همون سال من و خواننده‌رو به استودیوی تلویزیون ملی ایران بردن. در اونجا منصور ایران‌نژاد - سازنده‌ی آهنگ رهایی – آماده شد که پیانو بزنه و... خلاصه بعد از چند بار تمرین کار به‌صورت زنده اجرا شد. چند روز بعد هم اداره رکن دو ارتش من‌رو که دوران اجباری‌رو می‌گذروندم به جرم ساختن همون ترانه‌ی رسول رستاخیز دستگیر کرد! این کل ماجراست که بر من رفت و مطمئنم که اسناد و مدارکش در جایی توی ادارات مربوطه در ایران ثبت و آرشیو شده.

ملاحظه کردید که ایرج خان عطائی چه گفتند؟! به‌جز بابک بیات دیگران هم می‌توانستند سازنده آهنگ آن ترانه باشند، اگر جناب جعفری فقط یکبار متن ترانه‌ رسول رستاخیزرو می‌خواندند خود متوجه می‌شدند که چرا دوباره جنتی عطائی‌رو دستگیر کردند!

القصه؛ انتشارات کیهان هم چند سالی هست که کتاب‌هایی به‌نام نیمه‌ی پنهان چاپ می‌کند و نیمه‌ی پنهان چهره‌هایی مثل احمد شاملو، علی دشتی و مهندس مهدی بازرگان و ... رو به جماعت نشان می‌دهند که مبادا لحظه‌ای به این آدما خوش‌بین باشند! شنیده بودیم کرکس سراغ مـُرده‌ها می‌رود، ندیده بودیم بین آدم‌ها هم کرکس‌صفت هست!

 

 

نقل از وبلاگ " نسل باران "

با تشکر از mzs



چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386

 

بابک بیات

 

 

کدوم شاعر ٬ کدوم عاشق ٬ کدوم مرد

تو رو دید و به یاد من نیفتاد

به یاد هق هق بی وقفه ی من

 تو ی آغوش معصومانه ی باد

 

 

چه قدر " خاتون"  رو دوس داشتم ...

همیشه وقتی که از آدما خسته میشدم و میزد به سرم که بازم دیوونه شم

تنها آروم بخشی که منو بر میگردوند به خودم همین ترانه بود ...

زمزمه ی غریبی بود ولی واقعی بود و نه پوشالی مث زمزمه های دیگه ...

روزی که خواستم براش بنویسم چیزی به فکرم نمی رسید !

آخه من خیلی کم بودم که بخوام از کسی بگم که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم .

آرزوی لمس مهربونش رو !

عاشقونه اما ملودی هاشو می پرستیدم و هنوز هم لالایی شبای من خاتونه ...

دیر شد وقتی که " مسافر " رو نوشتم و ادیت کردم دیگه دیر بود ...

نتونستم به دستش بسونم تا بلکه نفسش به نفسام بخوره ...

دوره دور بودم ازش ...

فقط تونستم براش گریه کنم و زیر لب زمزمه کنم :

"خورجین تنهاییتو پر میکنی از / گرد و غبار بی امون کهنگی

مرگو نوازش می کنی با بوسه هات / خط می کشی حتی رو اسم زندگی "

مسافرمو سپردمش به " داریوش تقی پور" ی که حالا تقریبا دوست مشترک

من و " شهروز گلشاهی " شده ...

نمی دونم شاید هم داریوش ازاین ترانه اصلا خوشش نیاد ولی لا اقل برای من

دوس داشتنیه که مسافر زیر لبهای کسی زمزمه میشه که یه روزی ٬ یه جایی

ملودی هایی رو تنظیم کرد ه که ساخته ی قلب  بی ریا و پاک  بابک بیات بود ...

به خدا برای من همینم خودش یه دنیاس !

 و اینکه ای کاش تا قصه به سر نرسیده

زودتر از کلاغ پیر به خونه مون برسم ...

خونه ای که عطر دامن " مادرم " رو داره !

کنار خوض فیروزه ای وسط حیات مون بشینم و با ماهی کوچولوهای رنگ خون بازی کنم

و بازم مثل همیشه بهشون ببازم ...

و وقتی خسته شدم روی صندلی قدیمی کنار تختم بشینم

و " مسافر " رو گریه کنم ...

به امید یه چنین روزی

                                                          علی کوچولوی تو قصه ها