تبليغاتX
بی تو تبعیدم به این تنهایی

دوستان

امکانات جانبی






دوستت که میدارم

یکشنبه دوازدهم آذر 1385


دوستت که می دارم

مرگ هم زیبا می شود

چندان که می توانم

بر سینه ی برهنه ات

سر بگذارم و بمیرم

در قفس را بگشایم

پرنده پر ساید به بال روشن باد

و من در آغوشت به خواب روم...







تا راز زيستن را دريابم،

می‌آرمی در آغوشم!

و مرگ با تن‌پوشت به خاک می‌افتد.

با تو خدا برهنه است

و راه

و چاه

و هرچه هست در اين جان و اين جهان

هرچه هست

 برهنه است !


برهنه می‌بينم آفتاب جوان را

بر زمين پير که می‌بارد

و برگ جوان را

 بر درخت پير که می‌رويد

برهنه می‌شود حقيقت خاک،

 حقيقت بذر

برهنه می‌شود حقيقت روز،

 حقيقت فصل

برهنه می‌شود انار

 پرستو

 آب ،

 تا راز زيستن را دريابم!


نگاه کن!

برهنه نگاهم کن!

چشمانت را برهنه می‌خواهم!




تاريک





اندوه

‌شيار رگبار است

بر گونه‌های تو

تباهی باغ

در منظر نگاه من


گنگ است و بی‌نگاه

 مسيح

وقتی که می‌ايستد و

 سرافکنده

قربانی می‌طلبد


_ نگاه کنيد!

( با لبان دوخته می‌گويی

در پای تنديس بی سخنش )

خسوف

ماه را از شاخه‌های درختم چيده است

خورشيد

در جهانی ديگر می‌تابد

و من به سجده تاريکی باز‌آمده‌ام!

صليبی فراهم کنيد

زيرا بهشت

‌سزاوار ديگرانی است

که نمی‌دانند، و نمی‌جويند، و نمی‌بخشند، و نمی‌رويند،

و نمی‌ميرند.

صليبی فراهم کنيد!


سکوت

خروش اندوه است

 در سينه من

نيايش مرگ

بر لبان بسته تو.


بهشتيان

صليبی برپا داشته‌اند

تو پلکهايت را می‌بندی،

و جهان

تاريک می‌شود.






در قلب من هياهوست




‌ساده نيست!

نه

‌ساده نيست

نازنينم

 نيست!


با گردباد

در پيچ و تاب رگها

ايستادن،

فرو نريختن،

و چشمان را

 فرو نبستن.


نه!

‌ساده نيست!


می‌ايستم،

 و در قلب من هياهوست.


در دستان

 نياز پريدن

بر پا،

هزار البرز خسته‌ی گرد‌آلود.


 *


گريختن، همراه باد

گريستن، همدل ابر

و بيدار، درسکوت، با آفتاب،

عشق را

در نهفته ترين حفره‌های حافظه

 پنهان کردن،


نه!

‌ساده نيست،

نازنينم،

 نيست!


می‌ايستم،

 و در قلب من هياهوست.


در قلب من هياهوست

در چشمانم

 ترنم باران

ترانه می‌سازد.







قفس




دوستت که می‌دارم

مرگ هم زيبا می‌شود

چندان که می‌توانم

بر سينه‌ی برهنه ات

 سر بگذارم و بميرم!

در قفس را بگشايم،

پرنده پر سايد به بال روشن باد

و من در آغوشت

به خواب روم.


 *


دشمنم که می داری،

چون مرگ می‌شوی

نه زشت،

نه زيبا

بی‌نفس، نبوده، نيست‌بوده، خاکستر!

خاکسترم می‌خواهی.

نه هستی که ببينم‌ات،

نه هستی‌ام می‌بخشی.

نيستی،

و نيستی‌ام را می‌جوئی.


 *


دوست که می‌دارم

بال می‌گشايم به جانب سبز

تو در قفس می‌مانی

تو در قفسی

تو خود، قفسی




در سايه



_ در سايه‌ام مبين!

در سينه آفتابی دارم

چشمه‌ای

 که نور را

می‌مکد، می‌زايد

 و جاری می‌کند

در جويبار هر رگم

در سايه‌ام مبين!


 *


_ چه جای فريب؟

در سايه ايستاده‌ای!

و اخگر خورشيدت

در امتداد نگاه

 خاکستر می‌شود.

تپنده،

طبلِ زمين‌لرزِ کوه‌ريز است

 در سينه‌ات که می‌کوبد

و هول و هيبت باد

 در کاسه‌ی سرت که می‌چرخد!


با پاها،

 از تداوم گام،

با دست‌ها،

 از طراوتِ ياری خالی،

بی عطر سنبل و سوسن

 در مشام سخن

بی سبزنای برگ

 در ساقه‌های ذهن!

در سايه ايستاده‌ای!


ديگر چه جای فريب؟

در سايه‌ايستاده‌ای

و اين سکوتِ ساکنِ سرد،

سياه‌تر از سايه

آفتاب را

در چارسوی جهانت

تاريک می‌کند.



تو مگه قسم نخوردی...؟

یکشنبه دوازدهم آذر 1385

تو  مگه قسم نخوردی  دلمو   تنها   نذاری
روبروم نشستی امّا ، از  غریبه کم  نداری


روبروی  من نشستی توی  چشم تو  ستاره
از صدای  تو شنیدم  که  دلت  دوستم  نداره


دل  تو تو آسمونا   من  به  دنبال ِ  دل  تو
تو  به  دنبال ستاره  ، من  به یاد قسم  تو


تو  مگه  قسم  نخوردی  دلمو  تنها نذاری
هرگز   از روز  جدایی ،سخنی به لب  نیاری

حالا روبروم  نشستی  ، حرف تو فقط  جدایی
تو   قسم نخورده بودی که یه دنیا   بی وفایی


توقسم نخورده بودی روزی عشق تومی میره
نو ر یک ستاره یکشب  ، جای مهتاب ُمی گیره
جای مهتاب ُمی گیره، جای   مهتاب ُ می گیره

                                                         با صدای سامان



برای بابک بیات

شنبه یازدهم آذر 1385

 

رازقی پرپر شد

باغ در چله نشست

تو به خاک افتادی

کمر عشق شکست

ما نشستیم و تماشا کردیم

ایرج جنتی عطایی

 

خیلی درد ناک بود لحظه ی به خاک سپردن  و خداحافظی با تویی که ...

   نه ! چیزی برای گفتن ندارم  به جز اشک های نا قابلم .

بابک بیات هم رفت و به ولایت عشق پیوست .

خدا رحمتش کنه .

کدوم عاشق کدوم شاعر کدوم مرد

تو رو دید و به یاد من نیفتاد

به یاد هق هق بی وقفه ی من

تو ی آغوش معصومانه ی باد